مجموعه آثار دکتر علی شریع مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

زندگی با ما راه بیا

25 آبان 1390

زنــــــدگــــــی جان ، عزیــــزم !!!!

اگه افتخار میــدی چند قدمـــی باهام راه بیـــا !!!

پرواز را به خاطر بسپار

18 آبان 1390

دلم گرفته است

دلم گرفته است 

به ایوان می روم و انگشتانم را 

بر پوست کشیده ی شب می کشم 

چراغ های رابطه تاریکند 

چراغهای رابطه تاریکند 

کسی مرا به آفتاب 

معرفی نخواهد کرد 

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد 

پرواز را به خاطر بسپار 

پرنده مردنی ست.


فروغ فرخزاد

هدیه

18 آبان 1390

من ازنهایت شب حرف میزنم

من ازنهایت تاریکی

وازنهایت شب حرف میزنم


اگربه خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور

ویک دریچه که از آن

به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم


فروغ فرخزاد

این روز ها هوا پس است!!!

15 آبان 1390

این روز ها هوا پس است!!!

زندگی
نمی گذرد
می گذرانم شاید
همه چیز خاطره است
خوب ها ،بد ها
همشان شایعه است
آن طرف مردمکی
این طرف آلونکی
زیر چشم آرومکی
دید می زد آن را
بی خبر ازهمه جا
زیر لب با خود گفت
کاش بود با ما جفت
با نگاهش رفت پیش
فکر می کرد با خویش
زندگی مال من است
زندگی مال من است
پیش خود دنیایی
یا که یک رویایی
بازباران بارید
بازعشقش خندید
حرف خودرامی خورد
اوهمش می ترسید
عشق اوپیشش بود
روبه رویش هنوز
مثل رنگ دیروز
مثل پلکش هرروز
اوولی می ترسید
دل جلومی بردش
ترس اماچون سد
مانع ازاومی شد
ردنمی شدازحد
جای اوآنجابود
 پشت سدی محکم
 غرق شددرترسش
 مردآنجاکم کم
 اوفقط کافی بود
 ترس رابگذارد
 پشت سد،آن موقع
 گام خودبردارد
پشت سدمانداما
 روزوشب بی جرئت
 دورترهی می شد
 کنج دنج غربت
 غرق شدآخراو
 لابه به لای ترسش
 تاازاوهیچ نماند
 جزصدای ترسش
 اوهمانجاماندو
 آب سدبالارفت
 یاراوبامردی
 دیگرازآنجارفت

سروده ی من ومحسن

تو بخند

15 آبان 1390

به خودم می خندم

به سکوتم

به شکست

و به بغضی که صدایش جاریست...

خنده ار دار است  بخند

خنده ی من کوتاست...

قدر یک لحظه ی عمر

تو بخندی کافیست...

تیر

15 آبان 1390
چشم در چشم من افتاد و گذر کردی زود
من بیچاره نشستم سرآن کوی که بود
چو نگاهم به تو افتاد سرت را بردی
تیری از پشت سرت بر دل من گویی بود

دنبال خدا

9 آبان 1390

کودکی بودم و دنبال خدا 

 در بیابان در دشت 

 در دل جنگل سبز 

 همه جا می گشتم 

 کلبه ای در گذرم بود پر از نور 

 که خورشید دگرگونه بر آن می تابید 

 پیرمردی دیدم که پس از خوردن یک جام شراب

 به خدا گفت : سپاس

 آری احساس من این بود

 خدا آنجا بود 

 من خدا را دیدم 

 من شنیدم که خدا گفت : بنوش

 گوارای وجود

این چه جهانیست

9 آبان 1390
این چه جهانیست
این چه جهانیست که نوشیدن "می" نارواست
این چه بهشتیست درآن خوردن گندم خطاست
آی رفیق،این ره انصاف نیست،این جفاست
راست بگو راست،فردوس برینت کجاست

راستی آنجا هم هرکس وناکس خداست
راست بگو راست،فردوس برینت کجاست

برهمه گویند که هوشیار باش
بر در فردوس نشیند کسی 
تاکه به درگاه قیامت رسی
از تو بپرسندکه درراه عشق
پیرو زرتشت بودی یامسیح
دوزخ ماچشم براه شماست
راست بگو راست بگو راست
آنجا نیز،باز همین ماجراست

این همه تکرارمکن ای همای
کفرنگو،شکوه مکن بر خدای
وای ازاین درک نهادی برون
برقل وزنجیر برندت بهشت

بهشت همان ناکجاست

وای به حالت همای وای به حالت
وای به حالت همای وای به حالت
این سرسنگین تو از تن جداست
این سرسنگین تو از تن جداست 
شعر از همای 

ازباده مدهوشم کنید

1 آبان 1390

ازباده مدهوشم کنید

من همان مجنون مست یاغی ام

روز و شب محتاج جام باقی ام

یک شب کنار زاهد و یک شب کنار ساقی ام

در خرقه پنهان می کنم

 می را  کتمان می کنم

ترک ایمان می کنم

هی بشکنم پیمان و هی تجدید پیمان می کنم

ترک ایمان می کنم

پندم ای زاهد مده، با که گویم

من نمی خواهم نصیحت بشنوم

آی مردم، پنبه در گوشم کنید

دُردی کشم، بار رفیقان می کشم

پر می کشم همچون همای

در آتشم ، خاموشم کنید

*پرواز همای*

«  محتسب و مست »

1 آبان 1390

«  محتسب و مست »

 

محتسب مستــی بـــه ره دیــــد و گـریبـــــانش گــــرفت         

مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست


گفت مستــی زان سبب افتـــــان و خیـــــزان مــی روی         

 گفت جـــــــرم راه رفتـــــــن نیست ره همــــــوار نیست

 

گفت می بایــــــد تــــــو را تــا خـــــانه قــــــاضی بـــــرم         

 گفت رو صبـــح آی قـــــاضی نیمـــه شب بیـــدار نیست


گفت تــا داروغــــــه را گـــوئــــیم در مـسجــد بــــــخواب          

گفت مسجـــد خــــوابـــــگاه مـــــردم بـــــدکــــار نیست


گفت دینــــاری بـــــده پنهــــــان و خــــــود را وا رهـــــان         

 گفت کـــــار شــــــرع کـــــار درهــــــم و دینــــــار نیست

 

گفت آنقـــــدر مستــی زهــــی از ســر بــر افتادت کلاه         

 گفت در ســــر عقــــل بایــــد بــــی کلاهی عـار نیست


گفت بایــــــد حــــد زننــد هشیـــــــار مـــــردم مست را         

 گفت هشیــاری بیــــار اینجـــا کسـی هوشیــار نیست

 

 

« شعر از پروین اعتصامی، آهنگ از همای »

   1      2    >>